انسان و رابطه
دکتر نهضت فرنودی
در شماره ی ماه قبل از انسان و اینکه ارتباطات ما نیروی قدرتمندی است که از ابتداء زندگی تا پایان آن به زندگی ما فرم و معنا می بخشد صحبت کردیم. در بخش ابتداء به نظریه های رشد و تولد روانی اشاره ای می کنیم تا بر این موضوع مهم تأکید کرده باشیم که انسان اگر چه با یک میراث مشخص ژنیتکی که همان ساختار «دی- ان- ای» اوست، به دنیا می آید ولی از ابتداء تولد او چه در محیط داخل رحم و چه پس از تولد، به یک بده بستان و یا تعامل دائمی با محیط می پردازد. که حاصل آن تجربه و نتیجه تجربیات ایجاد یک «ذهنیت» یا است که خود پس از تشکیل، بُعد مستقل دیگری می شود، در تکامل جسم و محیط و ذهن که رفتارهای ما را سامان می بخشد. آشنائي با ویژگی های ارشد عادی یک ضرورت است. لذا باید گفت که به طور خلاصه تولد روانی کودک همزمان با تولد جسمی او نیست. اگر تولد جسمی کودک در جدایی از رحم مادر و بریدن بند ناف صورت می گیرد، تولد روانی او طی حدود پنج سال و طی چندین مرحله انجام می پذیرد که هر مرحله با علایمی مشخص می شود و در رابطه با مادر صورت می گیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با «خود شیفتگی» کامل به دنیا می آید. حدود یکماه اول عمر، تمام انرژی روانی، صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک کودک می شود و کودک در «خود محوری» و «خود شیفتگی» کامل روزگار می گذراند. در پایان یک ماهگی، کودک نوعی زندگ «همزی گرانه» را با مادر آغاز می کند که در این دوران به مصداق شعر: «بسکه با جان و تنم آمیختی،
کس نداند این تو هستی یا منم».
کودک جدایی و دوگانگی خود را با مادر تجربه نمی کند و این دوران خوش و راحت و بهشت فراهم، شش ماه به طول می انجامد. در طول این دوران کودک به شیوه ای «خود شیفته» از مادر که او را بخشی از خود می پنداشته است استفاده می کند. (مادر هم برای رشد سلامت کودک باید به این امر تن در دهد و نیازهای خودشیفته کودک را برآورده سازد تا این نیاز به دنبال بر آورده شدن، مرتفع گردد و کودک دچار ضربه و توقف در این دوره نشود.)
از حدود هفت ماهگی، دوران واقع بینی کودک آغاز می شود و متأسفانه اولین پدیده ای که روبروی کودک قرار می گیرد، پدیده ی دردناک جدایی از مادر و دو بینی خود با اوست. ویژگی روانی این دوره، «اضطراب جدایی» نام دارد. کودک هفت ماهه از یک طرف در فشار تکاملی خود برای جدایی و از سوی دیگر در ترس و اضطراب از جدا شدن از نیمه ی قدرتمند خود (مادر) قرار دارد. کودک از یکسو استقلال می طلبد و از دیگر سو از همین استقلال وحشت دارد و ترک وابستگی برایش سخت دردناک است.
تضادهای این دوره، چنانچه کودک از مادری مهربان و فهمیده که او را و اوضاع درونی اش را درک می کند، تا ماههای بعد این استقلال نو، به صورت خود رایی های افراطی یا «منم! منم!» های چشمگیر ظاهر می شود.
مرحله بعدی که روانکاوی، آن را مرحله بازسازی ارتباطی نام می گذارد، دوره ای است که «تورم نفس» و «خود شیفتگی» کودکانه باید فروکش کند و مرز بند های کودک شکل بگیرد. کودک از طریق احترام دیدن، احترام گذاشتن را یاد بگیرد و بیاموزد که نه تنها او بلکه دیگران هم در این دنیا وجود دارند و مرزهای آنها هم محترم شمردنی است. در آغاز این دوره، دیدن تفاوت و دیدن مانع برای کودک، نشیندن او از اطرافیان، بسیار دردناک است. کودک ابتدا با استفاده از مکانیسم دفاعی «انکار» آنچه را که دوست ندارد منگ می شود و یا در درون خود نابود می کند. ولی اگر مرحله ی رشد درست طی شود، این دوره هم سپری می گردد و کودک لزومی به کاربرد مکانیسم انکار و سرکوبی پیدا نمی کند.
چگونگی گذر از مراحل فوق، تعیین کننده ی نوع شخصیت کودک در بزرگسالی است. در این چهار پنج ساله اول عمر، کودکی که از شرایط خوب مراقبت و پرورش بخوردار باشد، بتدریج از موجودی متکی و همزیگر و از موجودی خود شیفته و خود محور که به دنیا به صورت اشیایی که خلق شده اند تا نیازهای او را برآورده کنند می نگرد، به موجودی مستقل و ملاحظه کار و علاقمند به احساسات و نیازهای خود و دیگران، متولد می شود. موجودی واقع بین که هم خود حق دارد، آن گونه که می خو اهد باشد، وهم برای دیگران این حق را قائل است.
مهمترین ویژگی های روان مستقل و آزاده (که شباهت کامل دارد به حکومت های آزاد و مستقل) این است که قدرت برخورد و تحمل با تفاوت ها و دیگرگونه اندیشی ها را دارد. از ابراز عقیده خود، ابراز احساس خود وحشت ندارد و عقیده و احساس دیگران هم او را تهدید نمی کند. به جای توهمات و پدیده هایی که از صافی انکار و مکانیسم های دیگر ناخود آگاه گذشته، با واقعیات در تماس است. شخصیت مستقل به نیروی درونی خود اعتماد دارد و لذا به فردی یا چیزی بیرون از خود، وابستگی حیاتی پیدا نمی کند. شخصیت مستقل بر عکس کودک زیر دو سال که دنیا را به دو قطب بد و خوب تقسیم می کرد و مفهومش از بد مخالف با او و خوب موافق با او بود، دنیایش دو قطبی و سیاه و سفید نیست و لذا هر عقیده و انسانی را با ترازوی سودی که برای او دارد، وزن نمی کند. و بالاخره شخصیت مستقل مثل حکومت مستقل ضرورت چندانی به کنترل و سلطه جویی بر دیگران نمی بیند و با احساس امنیت و اعتمادی که درون اوست در این سوءظن دائمی که هر کس قادر است او را نابود کند بسر نمی برد. مارگریت مالر، روانکاو مشهور این قرن که گفته های فوق تقریباً چکیده ی تئوری او و دیگر روانکاوان نو فرویدی است، اعتقاد دارد که اگر محیط چهار سال رشد اولیه کودک و بخصوص رابطه او با مادر، و عشق و احترام و آزادی برخوردار باشد، اگر مادر به احساسات و خواسته های کودک هم حساس باشد و هم جدی بگیرد. اگر مادر خود گرفتار ناامنی های درونی خود نباشد، «خود واقعی» کودک که موجودی شاد و سرشار و امن و استوار و مستقل و مهربان و حساس به نیازهای دیگران است، ظاهر می شود و انسان سالمی به اجتماع ورود پیدا می کند. اما چنانگه محیط اولیه کودک از این ویژگی ها عاری باشد، به جای «خود واقعی» و «خود کاذب» در کودک شکل می گیرد که «خود کاذب»، حیات و موجویت، احساس و عاطفه، و نیازهایش را در دنیای اطراف و دیگران تعیین می کنند و به دلیل انسانی که با خود تماس ندارد با دیگران هم نمی تواند در ارتباط باشد و رابطه اش با دنیا و دیگران، ارتباطی انگلی و یک طرفه. چنین انسانی در کسب دو چیز با دنیا رابطه برقرار می کند، کسب قدرت یا محبوبیت و تایید و برای به دست آوردن این دو به هر شگردی از جمله سیر مدارج عالی علم و دین و سیاست و ثروت و غیره....(نه همه علما و سیاسیون و ثروتمندان در این رده قرار می گیرند) متوسل می شود. ولی مهم اینست که چه به دست بیاورد.. او طعم شادی و حس موفقیت را نمی چشد، چو این هر دو را باید حس کرد و او مدتها قبل از دنیای حسی خداحافظی کرده و غرق دنیای تصویر و تخیل شده است. چون حیات روانی انسانهایی از این قماش (غیر مستقل و وابسته) متکی و وصل به افراد و اطرافیان آنهاست. لذا آنچه آنها بکنند و یا بگویند و یا بیندیشند، قدرت فوق العاده برای فرد متکی و وابسته پیدا می کند. اطرافیان برای آنها حکم آینه ای را پیدا می کنند که تصویر آنها را نشان می دهند و لذا اگر کسی با آنها موافق نبود و دیگر گونه احساس کرد و اندیشید، با هستی و موجودیت آنها دارد مقابله می کند و باید این آینه را یا شکست یا عوض کرد و یا از آن روی گرداند.
بدیهی است که ویژگی های فوق را ما یک اختلال روانی و یک توقف و تثبیت در مراحل رشد می دانیم. این افراد اگر چه از دیگر جنبه های رشد مانند رشد جسمی، عقلانی و حتی اجتماعی مسیر عادی خود را طی کرده، ولی از لحاظ رشد روانی در مرحله ای متوقف شده اند و لذا سن روانی آنها هیچ تناسبی با سن تقویمی آنها ندارد. چه بسا رهبرای سیاسی و چه بسیار دانشمندان شناخته شده و چه بسا چهره های موفق مالی و اجتماعی که به لحظ روانی، کودکانی دو سه ساله اند و دنیا را مثل آنها تجربه و احساس می کنند، ترس، ناامنی، اضطراب جدایی، استقلال، توهم و غیر واقع بینی و بیگانه هراسی، احساسات واقعی آنهاست.
بدین ترتیب به خوبی روشن است که دو انسان که ظاهراً در سنین تقویمی بلوغ و بزرگسالی، وارد یک رابطه می شوند با جهیزیه ای عاطفی-تجربی که متعلق به خود آنها و تاریخچه ی زندگی آنهاست، در کنار هم قرار گرفته اند.
یا اجزاء این جهیزیه عاطفی آنها را به یکدیگر جذب کرده است و یا از بَد حادثه در کنار هم قرار گرفته اند. در روابط سنتی که ازدواج هدفش تشکیل خانواده و فرزند آوردن بود و فرهنگ سنتی هم با معیارهای بسته خود ازدواج را امری ابدی می دانست که با لباس عروسی آغاز و با کفن، پایان می یافت، زن و مرد به جبر یا انتخاب در روابط سرد و غیر دلچسب هم کنار یکدیگر می ماندند و قصه هم بسترهای بیگانه را مانند پیشینیان خود تکرار می کردند. ولی در دنیا امروز، زن و مرد از رابطه انتظار دیگری دارند. اینکه رابطه به کیفیت زندگی آنها اضافه کند و از تنهائی روحی و دلسردی بیرون بیایند. لذا عشق و جاذبه، یک عنصر مهم و بنیادین شده است. و برای هر پژوهشگری که روابط امروزی را بخواهد مطالعه کند، دو محور اساسی و بنیادی عنصری تعیین کنند خواهد بود. این دو محور که یکی «انعطاف پذیری» و دیگری «ارتباط» است چهار نوع رابطه بوجود می آورد. به تصویر این صفحه توجه کنید.

بر اساس این هدف که حاصل تجربیات شخصی و کلینیکی من است، ما چهار مدل رابطه پیدا می کنیم که هر کدام ویژگی های خود را دارد.
مدل 1 = روابطی که هم ارتباط بالاست و هم انعطاف پذیری که چنین روابطه ای بسیار سالم و فضای مناسب برای رشد و سر زندگی دو طرف رابطه است و خود رابطه نیز مثل موجود زنده ای رشد می کند.
مدل 2 = روابطی که ارتباط پائین و ا نعطاف پذیری بالاست، بقاء چنین روابطی که رشد زیادی هم نخواهد داشت به «دوری و دوستی» وابسته است لذا در کنار هم ولی بی خبر از هم در صلح و عدم تشنج روزگار می گذرد.
مدل3 = روابطی که ارتباط بالا ولی انعطاف پذیری پائین است و سرسختی و کله شقی دو طرف رابطه و یا یک طرف رابطه سبب تشنجات دائمی و جنگ و جهاد پیوسته است. ارتباط بالا طرفین را درگیر یکدیگر و کله شقی و انعطاف ناپذیری سبب قهر و آشتی یا مهر و کین دائمی است.
مدل 4 = روابطی است که طرفین نه ارتباط نزدیک دارند و نه انعطاف پذیری این روابط مرده است ولی گاه تداوم هم پیدا می کند و طرفین رابطه به قول معروف نان و ماست خود را می خورند و بیشتر زوج نمایشی هستند.
اینکه چه کسانی چه نوع روابطی را بر می گزینند موضوع جالبی است که در ماه آینده ادامه خواهیم داد.